تبليغاتX
چشمان خیس

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:37 توسط ××××× |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:37 توسط ××××× |

عشق نگو بلای جونم بگو

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:35 توسط ××××× |

دلم واسش تنگ میشه !

 
 اگه داستان من رو از قدیم خونده باشید به اینجا رسیدیم که گند زدیم و خلاصه تا بدین روز ندیدمش و تابستون هم امکان داره نبینمش چون تابستون رو میخواهم  مهمان بگیرم  و همچنین ترمینال نیز به علت کم بودن مسافر این خط رو تعطیل کرد و اینجاست که خیلی دلم براش تنگ میشه  . میدونستم این جدایی بالاخره پیش میاد و دیگه نمی بینمش . پس چه خوب که هرگز بهش نگفتم که دوست دارم . وقتی به چشمهام نگاه میکرد دلم میخواست بهش بگم آره . ولی فکر این موقع هم میکردم . پس دوباره به نگاهش میگفتم نه . چون میدونستم جدایی خیلی سخته . و چون دوستش داشتم نمیخواستم به خاطر من این همه عذاب بکشه  . دیروز که امتحان داشتیم وقتی رسیدم به دانشگاه هیچکس نبود همین طور که داشتم قدم میزدم تمام لحظاتی که قبلا او رو دیده بودم به یادم آمد . اون روز که از جلوی من رد شد - اون روز که چشمهاش توی چشم من بود و اون روز که رفتم نزدیکش . خلاصه هر جا پا میگذاشتم یه خاطره ای ازش برجا مونده بود . بدجوری احساس دلتنگی کردم ولی باز گفتم تو از همون اول کارت اشتباه بود . تو که میدونستی آخرش این جوری میشه چرا رفتی و این چنین حرفی زدی ؟  و خدا را شکر که اون نیز قبول نکرد . خوب به رحمت حق متعالی امتحان هم برگزار نشد  چون استاد خان نیامده بود و بسی دست از پا درازتر برگشتیم به خونه
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:34 توسط ××××× |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:32 توسط ××××× |

زندگی یعنی  ,تکاپو .

زندگی یعنی ,هیاهو .

زندگی یعنی ,شب نو, روز نو, اندیشه نو .

زندگی یعنی ,غم نو, حسرت نو , پیشه نو .

زندگی بایست سر شار از تکان و تازگی باشد .

زندگی بایست در پیچ و خم راهش زِ اَلوان حوادث رنگ بپذیرد .

زندگی باید یک دم , یک نفس حتی ز جنبش وانماند ,

گر چه جنبش برای مقصدی بیهوده باشد .

زندگی همچو آب است .

آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت

و بوی گند می گیرد .

در هلال آبگیرش غنچه لبخند می میرد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:32 توسط ××××× |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:31 توسط ××××× |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:30 توسط ××××× |

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:30 توسط ××××× |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:27 توسط ××××× |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:27 توسط ××××× |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:26 توسط ××××× |

عشق یعنی...

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:26 توسط ××××× |

 

 

برای تو عزیز

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:26 توسط ××××× |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:25 توسط ××××× |

چون همسفر عشق شدي مردِ سفر باش
هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش

راهی است از بدنيا آمدن تا مرگ

شايد مرگ هم راهی است

من بدنبال فضايی می گردم :

لب بامی سرکوهی عمق دره ای

که در آنجا نفسی تازه کنم

می خواهم فرياد بلندی بکشم که شايد صدايم به شما هم برسد

که من سنگ صبورم

نه سنگم ، نه صبورم
٭ آی پرستوهای خسته که غبار هر سفر به بالهايتون نشسته
آيا هنوزهم می گذريد ز شهری که زمونه به رويم درهاشو بسته
آهای کبوترهای غمگين که نيرنگ آسمون کرده بالهاتونو سنگين
آيا هنوز هم می نشينيد به بامی که زمونه سرنگون

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:24 توسط ××××× |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:23 توسط ××××× |

خانمهاي عزيز مقصر خودتون هستيد…

رو راست بگم ، زنهاي ايراني فقط بلدند حرف بزنند و غر بزنند و نق!! ولي يكيشون يك سانت حاضر نيست از جاش تكون بخوره! ما دو گروه زن داريم، يك گروه كه از جاشون تكون نمي خورن واسه اينكه ته قلبشون از وضعيت موجود راضي هستند! من با اينها كاري ندارم و براشون آرزوي خوشبختي ميكنم! اما گروه دوم زناني هستند كه سهم بيشتري را طلب ميكنند ولي اينها هم تكون نمي خورند چون از تغيير شرايط ميترسند! فكر ميكنند ممكنه همين شرايط رو هم از دست بدهند! آدم ترسو هم هرچي سرش بياد حقشه!من امروز مي خواهم حسابي سرتون داد بزنم تا شايد يكم بخودتون بياين.البته بازم بعيد ميدونم چون اكثراً نميدونين حقوقتون چي هست.حالا ببينيم چه بلايي دارين سر خودتون ميارين..
اولين اونها اينه شما در عمل مي پذيرين كه نسل دوم هستيد!شما حقوقي رو به آقايون طي سالها داديد و اينقدر اين كار رو ادامه داديد كه اونها ديگه الان فكر ميكنن اين حقوق اصلاً مال اونهاست!باور كنين شما خودتون هم مرض دارين! شما خودتون رو در پس پرده قرار ميدين و ميذارين براتون تصميم بگيرن، اسمش رو هم ميذارين نجابت! احترام! گند زدين ديگه.شما دارين واسه ديگران زندگي ميكنين.بخدا خفه شدم بستكه گفتم شماها خودتون نيستين! شما به پدرها و مادرهاتون اجازه ميدين براتون نقش تعيين كنند! درحاليكه بايد بهشون احترام بذارين، باهاشون همفكري كنين ولي تصميم آخر با شما باشه.شما طبق نظر اونها دارين با طرز فكر صد سال پيش حركت ميكنين و فكرم ميكنين مدرن شدين!از نظر اونها دختري براي ازدواج خوبه كه با هيچ پسري رابطه نداشته باشه! يه آدم كور بيسواد كه بايد تو خونه شوهر چيز ياد بگيره! يعني انتهاي اصل برده داري.شما رو از تو الكل در بيارن تحويل يه نفر بدن و ازش بخوان كه شما رو خوشبخت كنه! يه دانشجوي تلنگ در رفته كه افتخارش اينه با 4 تا دختر تو كافي شاپ بوده و يه بار هم رفته سينما!! بعد هم پدر و مادرتون يه خروار آت و آشغال به اسم جهيزيه براتون ميگيرن و خانواده پسره هم مثلاً وضعشون كويته! يه خونه واسه پسرشون ميخرن و بهش ميدن! ميگن بفرماييد آقا و خانم قناري!توش زندگي كنين! خفه هم بشين ، اين يعني زندگي!!پسره فقط ميدونه بايد كار كنه تا خرج خونه رو بده و زن بهش دادن كه شبها يه اسباب بازي دستش باشه!مهم
]هم اينه كه كسي به اسباب بازيش نگاه چپ نكنه! دختره رو هم تو گوشش خوندن كه خانمي يعني اينكه مثل گوسفند سرت پايين باشه و به همه چيز راضي باشي و هرچي شوهرت ميگه بگي چشم! كارهاش رو بكني و خدا رو هزار مرتبه شكر كني كه يه سقف بالا سرتون دارين! روزي هزار بار خودت رو گول بزني كه زندگي يعني همين و همه دارن اينجوري زندگي ميكنن!همه خواسته هاي روحي و جسميت رو بكشي و منتظر لحظه اي باشي كه آقاهه مي خواد با اسباب بازيش بازي كنه تا شايد اون موقع يه نگاهي بهتون بندازه و دستي به زخمهاي روحيتون بكشه ، اونهم تا قبل از اينكه خودش رو خراب كنه!حرف هم نبايد بزني چون والدينتون براتون زندگي فراهم كردن و اگر بشنوند شما چشم دريده ها نق ميزنين انگ هرزگي بهتون ميزنن تا شديداً سركوب بشين كه ديگه ياد نگيرين حقي رو طلب كنين! يه مدل ديگش هم هست.مادراني كه تمام حسرتهاي جونيشون رو نمي خوان به فرزنداشون منتقل كنن و بدون هيچ اصولي اونها رها ميكنن تا آزاد باشند!دختراني كه افتخارشون اينه كه ماشين فلان مدله باباشون رو سوار ميشن و انتهاي با كلاسي هستن چون چهارتا كلمه انگليسي لاي حرفاشون بلغور ميكنن، آخرين كاست back street boys گوش ميدن بدون اينكه يه كلمه بفهمند، لباس تيتيش بپوشن ، مثل مداد شمعي بشن ، برن كوه كه جوجه كباب بخورن ، انتهاي مطالعه اونها فلان كتاب فهيمه رحيمي و برنارد كريستوفره! عين ماست حرف بزنن و كنسرت گروه آرين برن و دو تا بوسه هم رد و بدل كنند چون تا اينجا نشونه عشقه و از اين حد به بعد نشونه فحشا!! يا بشينن درس بخونن كه فلان دانشگاه قبول بشن كه خواستگار بهتري گيرشون بياد! فكر نميكنين دچار پوسيدگي شدين؟! از اون طرف عين آدمهاي كور با فرهنگ منحط صد سال پيش باباهاتون ازدواج ميكنين!بغير از افاده نه شما چيزي بلدين و نه همسرتون! فكر ميكنين موفق ميشين؟زندگيتون به يه تف بنده، واسه جلوگيري از اين هم شرايط رو سخت ميكنين! عين آدمهاي بي ارزش خودتون رو با مهريه هاي سنگين در معرض خريد و فروش قرار ميدين!آخه مهريه سنگين عامل استحكام ازدواجه؟! شما حاضرين با مردي كه بهتون علاقه نداره و فقط بصرف مهريه سنگين باهاتونه زندگي كنين؟؟ اگه اينكارو هم ميكنين بايد بگم خيلي خرين!!ديوار بلند بي اعتمادي رو با پول ميخواين خراب كنين؟؟ چند هزار سكه طلا ميذارين پشت قبالتون آخرش هم يه پاپاسي گيرتون نمي ياد!!خنده دار نيست خدا وكيلي…
حالا چه بايد بكنيد
1-بار علمي خودتون رو بالا ببريد در جهت صحيح.اين چيزي نيست كه من يادتون بدم.خودتون بايد بفهمين تا ارزش واقعي پيدا كنين.اونوقت ميشه گفت كه اينقدر شايسته هستيد كه بايد براتون كاري كرد.
2-بايد براي خروج از طوق اسارت مهريه سبكي رو در نظر بگيرين كه قابل پرداخت باشه آنهم فقط واسه اينكه بتونين در يه شرايط اضطراري خودتون رو جمع و جور كنين و دنيا رو سرتون خراب نشه.
3-به جاي اين راه حلهاي مسخره والدينتون يه بند به قباله ازدواجتون اضافه كنين.در صورت عدم تفاهم ، شما هم حق طلاق خواهيد داشت.مردي كه شما رو واقعاً دوست داره بايد اين حق رو بپذيره.هر خواستگاري هم كه غرغر كرد بلافاصله بندازينش بيرون! چون مردي كه حاضر به پذيرفتن اين شرط نيست فردي ميباشد كه از قدرت خودش در خوشبخت كردن شما مطمئن نيست و مسلماً يك چنين فرد متزلزلي بدرد شما نميخوره.در صورت رعايت اين مسئله ديگه مرد خيالش جمع نيست كه هر غلطي بكنه شما مجبورين بسوزين و ازش ترحم گدايي كنيد.خودش رو جمع و جور ميكنه و حساب كار دستش مياد كه قبول مسؤليت خوشبختي يه نفر بچه بازي نيست….

 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:22 توسط ××××× |

تا حالا فکر ميکردم عجب مصيبتی داريم که بابامون نميذاره بامشاد نگاه کنيم. هميشه ظهرها تکرارشو ميبينم. ولی حالا ميبينم اصلا کلاس داره ادم بگه بابام نميذاره بامشاد ببينيم.عجب بابای توپی که نميذاره بچه هاش از اين چرت و پرتها ببينن. ( چقدر هم ما نميبينيم ). اصلا وقتی بابا خونه اس از دیدن سریال و برنامه مزخرف خبری نیست.
هه هه هه. یادش بخیر. یاد یه خاطره افتادم. چه بامزه. حوصله ندارم تعریفش کنم.
نمره ها اومد. بهتره بگم نمره های درخشان اومد. فکر کنم با نوه هام فارغ التحصیل شم. تابستون هم داره تموم میشه. نه سر کار رفتم. نه هیچ کلاسی. شب و روز اس و پاسم تو خونه/
راستی یه چیز بگم دهنوتن آب بیفته.
۱) چند وقت پيش طرز تهيه استفراغو ياد گرفتم. بيرون از معده. البته چون نعمت خداست اصلا نمیگم چی جوريه.
۲) به اين نتيجه رسيدم خيلی از پسرهايی که تو دانشگاه ما وبلاگ دارن عمرانی هستن. و تا اونجايی که من فهميدم خيلی با دخترا دوست نيستن( فکر کنم). چه عجب چند تا ادم حسابی تو دانشگاه هم ديديم. مثل معدنی های ول نيستن.
۳) به من چه کی تو دانشگاه آدمه کی نيست. آدم بايد خودش آدم باشه. و مواظب کارای خودش باشه.
۴) ديدگاهم خيلی تغيير کرده و فکر کنم دارم خانوم خانوما ميشم. هيچ ميدونستين کسی که با اخم به پدر و مادرش نگاه کنه نمازش قبول نيست. خيلی چيزا رو تازه دارم ميفهمم. خدا خودش به همه رحم کنه.
۵) به خدا ريا نيست. ولی قرانو حتما فارسی بخونين. تا بفهميم چی ميگه. حتما عوض ميشين. بهتون فول ميدم.
۶)ديروز يکی از دخترای دانشگاه تو اتوبوس يه کاری کرد. ((((من نديدم به خدا.))) . يه زنه دعواش کرد. (((( من نشنيدم به خدا)))). فقط شنيدم دختره گفت من کافرم. يهو موندم. که چه راحت ميگه من کافرم. تو دلم آرزو کردم موقع قيامت ببينمش و ببينم چی کار ميکنه. و حالش چيجوريه. هر چند بازم به من چه.. ولی خيلی دوست دارم اون موقع ببينمش.
۷) بازم خيلی چيزا هست که بايد بدونم. هنوزم کله شقم.
۸)يه چيز ميخواستم بگم يادم رفت. ..................
۹)راستی بابام بهم ميگه بشين کتاب درست و حسابی بخون. از نويسنده های مشهور. آخه همش رمان ميخونم. افسانه ۴۶۲ صفحه ايو تو ۲ روز خوندم. اينم ۲ تا افه ديگه.
۱۰) چيزی يادم نمياد.
۱۱) موفق باشين
۱۲) نظر بدين
۱۳)بای بای

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:19 توسط ××××× |

 

 

 
 
 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:18 توسط ××××× |

هیچ کس ارزش اشکهای تو را ندارد...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:16 توسط ××××× |

مرگ بر این عشق

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:16 توسط ××××× |

هر انچه هست و  هر انچه بود. هر انچه ديروزمان را ساخت و به فردا فردايي بخشيد. امروز خواهد مرد. من مي ترسم . من از خاطره شدن بيم دارم. از گم شدن در قلب ثانيه ها. مرا به دست لحظه ها مسپار. که نمي  خواهم امروز واقعيت باشم و فردا خاطره. نمي خواهم در زير قديمي ترين کتاب . در زير لايه اي از خاک فراموش شوم. ترسم را ببين و به آن احترام بگذار. مرا خاطره مساز. بگذار در لحظه لحظه ي زندگيت به وقوع بپيوندم.
بگذار در طلوع هر سلام خورشيد چشمانت جاري باشم . که تو براي من بالاترين بهتريني.
 
 
در ضمن دعوتنامه ها هنوز سر جاشه.
اگه حال کردی نظر بده.
حق نگه دارتون.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:15 توسط ××××× |

سلام

میبینم که وبگذر قاطی کرده و آمار وبلاگ منو ......کرده.مشکلی نیست.ما باحال تر از این حرفائیم که با یه هم چین مشکلی ناراحت بشیم(قربان شکسته نفسی خودم برم)

... گفتن که یه آهنگ از ابرو بذار من هم چون خیلی اوچیکم یه آهنگ ناز و باحال از ابرو میذارم که با شهیاد خونده.این آهنگ تازه تازست.

اگه دانلود نشد به خاطر شلوغیه خطه به من بگین تا درستش کنم.

در ضمن هنوز هم دعوتنامه وجود داره.کسی خواست بگه براش بفرستم.(جی میل و پرشین گیگ)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

شهیاد و ابروشهياد و ابرو
شهیاد و ابروشهیاد و ابرو و پدر شهیاد
تو یکی از عکسا بابای شهیاد رو هم میتونین ببینید.
برای دانلود این آهنگ روی لینک پائین کلیک کنید.
                                                  
                                          >>>>>>>دانلود آهنگ بی تو هرگز<<<<<<<
 
منبع آهنگ:به قرآن یادم نیست!!!
منبع عکسها:بخش فارسی بی بی سی
 
 اگه بازم از این مدل کارا میخواین نظر یادتون نره
حق نگه دارتون
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:13 توسط ××××× |

عشق جرعه ای از زندگیست

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:8 توسط ××××× |

دقايدئ ئزقی تو زندگی هستن

که دلت واسه کسی اونقدر تنگ می شه

که دوست داری اونو از روياهات بکشی بيرون

و توی دنيای واقعی بغلش کنی

دقايقی تو زندگی هستن

که دلت واسه کسی اونقدر تنگ می شه

که دوست داری اونو از روياهات بکشی بيرون

و توی دنيای واقعی بغلش کنی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:1 توسط ××××× |

بگوييد بر گورم بنويسند : زندگي را دوست داشت ولي انرا نشناخت مهربان بود ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از ان لذت نبرد در ابگير قلبش جنب و جوشي بود ولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمود ولي هرگز دل به کسي نداد و در اخر زنده بودن را براي زندگي دوست داشت نه زندگي را براي زنده بودن.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:4 توسط ××××× |

يک دوست خوب مي گفت آدما مثل کتابند که تا وقتي تموم نشن جذابند پس سعي کن خودتو تند تند جلوي ديگران ورق نزني تا زود تموم بشي براي اين که وقتي تموم بشي مطمئن باش ميرن سراغ يک کتاب ديگه

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:3 توسط ××××× |

باز هم گرما به سرزمين سرد وجودم باز گشت و باز هم قلب کوچکم شروع به تپيدن کرد .من ادعاي عشق نمي کنم چه کنم نمي توانم .شايد زندگي دوباره لبخندي به رويم زد لبخندي به وسعت دل تمام عاشقان لبخندي ناپايان ولي من هنوز ادعاي عشق نمي کنم حتي اگر چشمان بي فروغم باز هم به روي ديدگان زيبايت گشوده شود .بگزار....... بگزار در تنهايي نفس بکشم و تا عمق وجودم احساس آرامش کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:2 توسط ××××× |

عشق خبري هست نه از غم نه از پول ... ، ديگه حتي مريض هم نمي شي که کسي نياد عيادتت... ، ديگه حتي غصه هم نداري که بري يه گوشه زانو هاتو بغل بگيري... ، ديگه عاشق کسي نمي شي که عاشقت نباشه... ، ديگه به کسي راست نمي گي که بهت دروغ بگه... ، ديگه دلت واسه هيچ کسي تنگ نمي شه... ، ديگه غرور هم نداري که اگه کسي بهت توهين کرد ناراحت بشي... ، ديگه حتي نمي توني به اونايي که دوسشون داري بگي ، دوست دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:2 توسط ××××× |